|
|
می گویند : عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید تمام می شود.
اولین بار که این جمله را شنیدم خندیدم اما هیچ وقت به میزان حماقت اون دو تا احمق فکر نکردم.
شاید اون احمق ها بزرگترین اشتباه زندگیشون رو رقم زده باشند.
تا حالا اینطوری از کسی معذرت خواهی کردید ؟ بگید عزیزم دوستت دارم ولی ما به درد هم نمیخوریم ؟
تا حالا کسی اینطوری از شما معذرت خواهی کرده بگه عزیزم دوستت دارم ولی ما به درد هم نمیخوریم ؟ |
1387/07/18
|
|
|
|
دکتر نگاهی کرد و گفت : این یک بیماری خاص است . دلیل بوجود آمدنش معلوم نیست. درمانی هم ندارد. خطری هم ندارد!
فکر میکنم اگر این جمله ها را کنار هم ببینیم به این نتیجه برسیم که تنها دلیلی که باعث شده بهش بگن بیماری اینه که ما عادت داریم مریض بشیم!
|
1387/07/08
|
|
|
|
اگر به قسمت سپری شده زندگی به شکل قسمتی از یک فیلم نگاه کنیم ، میتونیم در مورد قسمت باقیمانده اش حدس هایی بزنیم. چه بلای سر قهرمان داستان میاد ؟ خودش را به مشکلات تسلیم میکند ؟ خودش رو میکشد ؟ گول آدم بد های فیلم را میخورد ؟ هپی اند می شود ؟ اراده میکند و بخاطر عشقش یا وطنش یا چیزهایی از این دست به مبارزه می پردازد ؟ دست زن و بچه اش را میگیرد و میرود یه جای گرم و نرم که زندگی کنن ؟ در آخرین لحظه در حالی که از قاچاقچی ها کتک می خورد نیروی انتظامی از راه می رسد ؟
ممکن است مثل فیلم های کمدی تا آخرش خنده باشد یا مثل کبرا 11 با چند تا جنگولک بازی تمام شود. شاید مثل اسپارتاکوس تمام شود یا مثل اره 1 !
تصمیم با ماست که ادامه سناریوی زندگیمان را چطور بنویسیم. ترجیح می دهید سیندرا باشید یا الیورتویست ؟ ژان وال ژان باشید یا حاج رضا مارمولک ؟ شاید بخواهیم قدیس فرانسیسکو آسیسی باشیم یا رابین هود. شاید هم همه را با هم تجربه کنیم. فقط مواظب باشید. تا آخر فیلم زمان زیادی نمانده |
1387/07/07
|
|
|
|
راستش من فقط دو بار فرصت نامرئی شدن داشتم و مدت زمان زیادی هم طول نکشید. دفعه که اول نامرئی شدم و از بین 4 نفر عبور کردم سال سوم دبیرستان بودم. البته نازک هم شدم. و دفعه دوم توی خیابان رسالت بطور ناگهانی نامرئی شدم.
بعد از اون فرصتی برای نامرئی شدن نداشتم و کماکان مرئی باقی ماندم.
اما این دو مرتبه از نظر کیفی یک تفاوت کلی داشتن. دفعه اول خودم جسمیت خودم را حس میکردم و در دفعه دوم حتی خودم هم خودم را انرژی میدیدم.
به شما حق میدم که باور نکنید اما اهمیت زیادی نداره.شاید بخواهید بدونید چطوری نامرئی شده بودم.خواستن حق شماست! متاسفانه من سانسکریت بلد نیستم. معجون جادویی هم ندارم و با هری پاتر هم تبادل اطلاعات نکردم. از اون میدان های مغناطیسی کاپتان نمو (جزیره اسرار آمیز - ژول ورن) هم در اختیار نداشتم. توهم کارلوس کاستاندایی هم نزده بودم. من فقط مجبور بودم!
من مجبور بودم که نامرئی بشم چون اگر اون روز در مدرسه نامرئی نمی شدم نمی توانستم از در مدرسه بیرون برم. مدرسه ما مدرسه اراذل و اوباش بود. دیوار مدرسه ما مثل دیوار های زندان قصر بود. رنگ های متفاوت آجرهای دیوار نشان میداد که دو مرتبه دیوار ها را بلند کرده اند ولی هنوز بچه ها از دیوار ها فرار میکردند.
من مجبور بودم که نامرئی بشم چون نمی تونستم از اون دیوار بپرم. توی اون مدرسه سر هر زنگ تفریح ورود و خروج ها کنترل میشد. دو تا فراش و دوتا ناظم بچه ها را به صف میکردند. و کارت ورود و خروج را چک میکردند! ما کارتی داشتیم که برنامه هفتگی کلاس ها روش نوشته شده بود و فقط اگر کلاس نداشتیم حق داشتیم از مدرسه خارج بشم.
من مجبور بودم که نامرئی بشم و گرنه چطور میتونستم از مدرسه خارج بشم ؟ یه اتاقک کوچک اونجا بود. مدیر و ناظم ها و فراش ها همه زنگ تفریح ها اونجا بودن. با شلنگ های نیم متری که مخصوص کبود کردن دانش آموز ها ساخته بودند و اگر کارت نداشتی یاکلاس داشتی حد اقل چهار ضربه نوش جان میکردی.
من مجبور بودم که نامرئی بشم و از جلوی چشم این چهار نفر بدون نشون دادن کارت عبور کنم. وگرنه نمیتونستم به مامان توضیح بدم که چرا بدنم کبود شده و صورتم سرخ شده.
من مجبور بودم.میفهمید ؟!
شاید دلیلی که در این شرایط باعث میشد جسمیت احساس کنم این بود که هر لحظه هراس فرود آمدن شلنگ مدیر و ناظم ذهنم را مشغول میکرد.
لیلای معظم له
ممنون از طرح جالبی که پیشنهاد دادی
|
1387/07/06
|
|
|
درباره من
سایت شخصی
اورکات
ايميل
سایتهای دیگر!
روندگان
ندانستگی
پویا نیکپور
ibannex.net
فک و فامیل
سروش
رهایی
فاطی ترابی
از اون بالا
Laleva
آنانیتا (SA)
سارا
عاقلانه
گلعذار
وکالیست سوپرانو
باربی
وب نوشته های یک
روح سرکش
Star Photo Blog
MEMET
مهربانیها
عطا خلیقی
روی ابرها
هدی
دونه برف
به تو
رادیو سیتی
لحظه های انتظار
دریایی ترین
عزیزستان
خودضایع کنی نوشتاری
عشق بچگی
رود من
سکوت
graphicy
مستر موزيک
مریم اسدی
يادداشت هاي يک ديوانه
يادداشت هاي يک ديوانه
بایگانی
تير 1389
فروردين 1389
بهمن 1388
آذر 1388
آبان 1388
ارديبهشت 1388
فروردين 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دي 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تير 1387
خرداد 1387
ارديبهشت 1387
|