|
این هم از دولت دور قمری.امروز از آخرین کنکاشم 3 ماه میگذره. سه ماهی که هر روزش سخت تر از روز دیگر بود.در این مدت ضعف چشم از ضعف عمومی بدن بد تر بود. غم زمانه از یک سو و فراغ یار از سوی دیگر مرا با شیخ اجل هم نوا کرد. بسی نمانده که با خود اجل نیز هم نوا شوم
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
دست آخر چاره این بود که :
چو می توان به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم ؟
شش ماه اینگونه بهتر از یک عمر پشیمانیست. هرچند هر روزش همچون یک عمر است پشت میله های این قفس
یک به یک با مژه هایش دل من مشغولست میله های قفسم را نشمارم چه کنم ؟
حضرت استاد می فرمود : در عرفان آرامش نیست.عرفان سوختن و تب و تاب است. امروز در قفسم نوای "یا هو" شنیدم. در سکوت خود بر آشفتم.میخواهم پرواز کنم.
پریشان دماغیم ساقی کجاست ؟ شراب ز شب مانده باقی کجاست ؟
دماغم ز میخانه بویی شنید حذرکن که دیوانه هویی شنید |